فاطمه حسنافاطمه حسنا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

نازدونه من (کوچولوی تو راهی من )

بدون عنوان

دخترم یه چند روز تب شدید کردی و بعدشم الان سرما خوردی قربونت برم تقریبا یه ماهه همش داری مریض میشی ولی از شیطونیت کم نشده تا اسم امام حسین رو میشنوی سینه میزنی انقدر به مداخیا علاقه داری که من رو گوشیم یه مداخی ریختم هر وقت میخوام شما رو آروم کنم اونو برات پخش میکنم با ذوق میشینی و نگاهش میکنی و سینه میزنی بوس کردن رو هم خوب یاد گرفتی تا عکس نی نی میبینی بوسش میکنی من و بابایی رو همینطور فردا روز تولدته به شمسی به همین مناسبت میام و عکسهای تولدت ر و قبل از محرمی میزارم  
29 آبان 1392

همایش شیرخوارگان

دختر گلم جمعه همایش شیرخوارگان بود من هم شما رو بردم پارسال تازه دنیا اومده بودی و سه روزت بود و چون هوا خیلی سرد بود نشد که ببریمت ولی امسال همش خدا خدا میکردم که بتونم ببرم شما رو و خدا رو شکر که قسمت شد از حال و هوای اونجا برات بگم اول که رفتی هنوز کسی نیومده بود به عبارتی خیلی زود رفتیم کفتم که به شلوغی نخوریم و شما با محیط اونجا اخت بشی تا کمتر اذیت کنی بعد از چند دقیقه گهواره های نمادین رو آوردن سه تا گهواره که با پارچه های سبز پوشیده بود خیلی قشنگ بود شما هم خوشت اومده بود ولی از من جدا نمیشدی که بری بهشون دست بزنی فقط نگاه میکردی لباسی که عزیز جونت برات خریده بود رو تنت کرده بودم و سر بند و پیشونی بند رو برات بستم ا...
20 آبان 1392
1